Amnesty International - Working to protect human rights worldwide

Human Rights Watch







چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385

در ستايش آزادي

به بهانه افتتاح موزه کميته مشترک خرابکاري (زندان کميته)

سوسن شريعتی

من هيچگاه به زندان نرفته ام، زنداني نبوده ام. مجرم چرا، اما زنداني نه! تا دم ِ درِ زندان رفته ام اما داخلش نه! از بچگي مي شنيدم که پدربزرگ، پدر، دايي، اقوام دور و نزديک، دوستان و آشنايان مي روند زندان و برميگردند. برميگشتند اما جور ديگري.

هفت-هشت ساله بودم که گذارم افتاد به درِ زندان . اواخر دهه چهل،اوايل دهه پنجاه شايد: زندان قزل قلعه .

جايي مثل بازداشتگاههاي نازي هاي آلماني. آن سوي سيم هاي خاردار، در دوردست، پدربزرگم، تاشده و محزون قدم ميزد تا ببينيمش. برايش دستي تکان ميداديم، با فرياد سلامي ميکرديم و مي رفتيم. امروز شده است ميدان تره بار امير آباد. بعدتر ها سر از آستانهِ زندان ِ ديگري درآورديم و باز هم براي ديدن پدربزرگ و البته دايي بزرگم: زندان قصر. ما ملاقات کنندگان، اين سوي ميله هاي آهني ِ راهرويي بلند مي ايستاديم، «ملاقاتي ها» مقابل ما و در ميانه پاسبانهايي که قدم ميزدند تا مبادا کلامي ممنوع رد و بدل شود. هياهو آنچنان بود که صدا به صدا نميرسيد. پدربزرگم کلافه مي شد، نمي شنيد و با التماس از ما ميخواست که برويم. مي رفتيم و باز برميگشتيم و در هر رفت و آمدي او را نحيف تر و درهم کوفته تر مي ديديم. امروز قرار است در هم کوبيده شود. آنها را گرفته بودند تا پدرم را گرفته باشند. همينطور هم شد. او آمد، ساکش را برداشت و رفت و باز ما راه افتاديم ودرجستجوي زنداني ديگراز کميته مشترک ضد خرابکاري(زندان شهرباني) سردرآورديم. به مدت دو سال، هفته اي يکبار مي آمديم و مي رفتيم و ساعتهاي طولاني پشتِ درِ آهني ِ زندان ِ کميته در يکي از انشعابات خيابان کوشک، ما خانواده هاي زنداني-زن و بچه- از همه نوع، از همه طيف- در انتظارِ بازشدن ِ دريچه اي کوچک مي مانديم تا نام ما را بخوانند.

خلاصه اينکه نوجواني،جواني وشايد هم کهولت نسلي(حداقل بخشي از آن) گذشت و گذشته به اين کشف و شهود بي وقفه زندانها، آستانه زندانها، احوالات زنداني ها- از همه نوع، از همه طيف- ، تجربه جان فرساي گشوده شدن دريچه اي به آن سوي دنياي زنداني. دنيايي که هي پر شد و خالي، دريچه اي که مستمر همچنان باز شد و بسته شد به اين سوي دنياي «آزاد» ها.

و... من که هيچوقت زنداني نبوده ام و به قصدِ فهم و درکِ محضر زنداني، سالها خواندم و خوانده ام خاطراتِ آدمهايِ زنداني را- از همه نوع، از همه طيف- دور و نزديک، آنزمان و اين زمان، وقتي که شنيدم دريچهِ کوچکِ درِ آهني ِزندان ِ کميتهِ مشترکِ خرابکاري، تازه سه سال است که بسته شده و درِ آن باز و براي عموم، براي«آزاد» ها، آزاد. وقتي که شنيدم زندان –يکي از زندانها- موزه شده، بياييد وببينيد...، رفتم. بالاخره رفتم آن سوي ديوار. آن سوي يکي از ديوارها. آن سو، زمان که راکد مانده، اينسو ، زندگي که ادامه دارد. اين همسايگي غريب اسارت و آزادي. ديوار به ديواريکديگر. به نمايندگي يک زنداني – شريعتي- و به نام زندانياني بسيار- از همه نوع، از همه طيف -. به نام همه آناني که رفتند پشت ديوار و هرگز برنگشتند، آناني که برگشتند اما جور ديگري ، رفتم . با ترديد، هراس. هراس يک آدم آزاد در رويارويي با دنياي بسته زنداني. هراس روز حشر. حشر همه خاطرات، همه قصه ها که خوانده اي و شنيده اي، حشر همه رفتگان، همه از دست رفتگان. همه آناني که پشت کردند به زندگي و نيز آناني که پشت کردند به زنده ها. همه آنانيکه سرسپردند به آزادي و همه آنانيکه از آن کينه گرفتند.آنانيکه شلاق خوردند و بخشيدند و آنهائيکه شلاق خوردند وشلاق زدند.

و من ، اين مراجع آزاد به دنياي اسارت ديروز، در اين رفت و آمد نفس گير ميان آزادي و اسارت، در اين کشف و شهود در سرگذشت و سرنوشت زنداني نيز، فهميدم که چرا شکنجه سفله پرور است. تواب پرور است. جلاد پرور است. قهرمان پرور نيز شايد. فهميدم که چرا شريعتي – يکي از زندانيان «مجرد» کميته مشترک ضد خرابکاري- پس از آزادي نوشت:

اي آزادي، تو را دوست دارم، به تو نيازمندم، به تو عشق مي ورزم، بي تو زندگي دشوار است، بي تو من هم نيستم، هستم، اما من نيستم، موجودي خواهم بود توخالي، پوک، سرگردان، بي اميد، سرد، تلخ، بيزار، بدبين، کينه دار، عقده دار، بيتاب، بي روح، بي دل، بي روشني، بي شيريني، بي انتظار، بيهوده، مني بي تو، يعني هيچ!

...اي آزادي، من از ستم بيزارم، از بند بيزارم، از زنجير بيزارم، از زندان بيزارم!

از پيامبر نقل است که در دو حال به گورستان برو: به هنگام سرخوشي و به وقت اندوه نيز. و من به تقليد از نبي مي گويم: برو به موزه کميته مشترک ضد خرابکاري. چه آن هنگام که سرمستي از قدرت، سرخوشي از پول، سرکيفي از آزادي و ميپنداري که جهان بر کام تو ميگردد و چه آنوقت که خسته اي و نوميد، در هم شکسته و فراموش شده. برو به خلوت يک زنداني. هم براي حافظه جوانان خوب است که از آن محرومند و هم براي پيرترها که کم حافظه اند. هم براي شهروندان در جستجوي جامعه مدني خوب است و هم براي سياستمداران مدعي مردمسالاري. هم براي اهل بازو خوب است هم براي اهل بخيه. هم براي شکنجه شده خوب است هم براي شکنجه گر. براي اين حافظه هاي نم برداشته شده، مثله شده، خشکيده، موزه زندان کميته، آتش است. آئينه است، آب است. براي اينکه جلاد را و شکنجه را بشناسي،در هر لباس و با هر نامي، زنداني را از هر فرقه اي بر نتابي، باور کني که هيچ مصلحتي برتر از آزادي نيست و هيچ موهبتي بالاتر از آن، براي آنکه زندان را بسپاري به تاريخ، آلات شکنجه را بسپاري به موزه،

اي شهروند عصر سازندگي : برو، ببين، به ياد آور، ببخش اما فراموش مکن!

واما شما اي ساکنين سابق اين ديوارها! آيا اين توريسم، اين گشت و گذار در هزارتوهاي خونين اسارت خود را بر ما«آزاد» ها خواهيد بخشيد؟ ببخشيد!



--------------------------------------------------------------------------------

[1] - « در وضعيت ايجابي بود که از دل بحران و ناکارآيي بنيادگرايي اسلامي، جنبش مردم سالار دوم خرداد ظهور کرد. جنبشي که هسته پيش برنده آن همان نيروهاي نسل انقلاب هستند». جلايي پور- آفتاب

[2] -سعيد فقيه رضوي، حيات نو، 21 بهمن 80

[3] - کاروان صلح و دوستي، عيسي سحرخيز، بنيان. اسفند 80

دنبالک: http://67.15.127.24/~adrpi/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/270

فهرست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند.
SDRP | Copyright: adrpi.org 2007